تبليغاتX
الله تي‌تي
در زندگی انسان هیچ چیز هراس آورتر از نبودن پاسخ نیست
 يك ترانه جديد بعد از 10 سال

بعد از سال ها دوباره امروز صبح زبانم به شعر باز شد. اما اينبار ترانه‌اي گفتم. در واقع بهانه اين ترانه هم يكي از دوستان خواننده بود كه از مدتها پيش يك ترانه از من خواسته بود و هر بار به بهانه‌اي از زير بارش شانه خالي مي‌كردم. اما امروز صبح به يكباره اين ترانه سروده شد. برايم جالب بود بعد از اين همه سال كه به يك دهه مي‌رسد دوباره خودم را امتحان كنم و ببينم كه وضعيتم چطوره؟ آيا دوباره مي‌تونم شعر بگم يا نه؟ پاسخ روشن اين سوال ترانه زير است و نظرات دوستان.

ترانه رو تو ادامه مطلب بخونيد لطفا.....


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مانی راد در سه شنبه بیستم مهر 1389  |
 ماجراي يك گوركن
وقتي راه به جايي نمي‌بري مجبوري برگردي و دوباره روزهاي گذشته را از نو مرور كني. وقتي همه جا بسته‌است و خيابان‌هاي پيش رويت تو را به جلو نمي‌برند بلكه فقط در خود نگهت مي‌دارند، آنوقت بايد مثل يك گوركن تمام خاطرات گذشته را نبش قبر كني. اشكال ندارد  البته اگر آدم هر از گاهي به گذشته سرك بكشد. اما رفتن به گذشته در اين روزها يعني رفتن روي مين.

اين روزها من هميشه منفجر مي‌شوم روي مين درخيابان‌هايي كه بن‌بست است. اينروزها من آب درياها را گريه مي‌كنم انگار. اينروزها ...

|+| نوشته شده توسط مانی راد در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389  |
 بغضي در گلو
نمي‌خواهم چيزي بنويسم. نمي‌خواهم سخني بگويم. اما دلم گرفته. دلم. به اندازه مهرباني دستهاي غيرمندانه‌اي كه نيست. دلم گرفته. به اندازه نگاه‌هاي هميشه جوياي زندگي‌اش كه ديگر نيست. دلم براي تمام مادرانگي‌اش گرفته. در هيچكدام از روزهاي لعنتي لعنتي بي‌بغض نتركيده‌اي از خواب بلند نمي‌شوم و روزي نيست كه نگاه دردمندش را به ياد نياورم. سراسر اين روزهايم پر است از آخرين نگاهش و آخرين كلامش. مادر شبيه بغض نتركيده‌اي است در اين روزها كه رهايم نمي‌كند.

|+| نوشته شده توسط مانی راد در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389  |
 بازگشت دوباره
بی انکه بدانم، دوباره سر از این وبلاگ درآورده ام. دوباره قرار است در این درگاه باشم. هر از گاهی چیزی بنویسم. برای شروع دوباره شعری می گذارم از یاسین نمکچیان.

پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
چشم هايت را ببند و
هوا را در آغوش بگير
اندوه اين سال ها را به خاطر بسپار و
غروبي كه بر ويرانه هاي زمين رژه مي رود
پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
ما دنيا را
افتادن هميشگي برگ ها ديده ايم و
چر خيدن بيهوده مدارهايي بربالاي سر
ما دنيا را
سوتي هاي سيامك خنديديم و
دلتنگي را
زير باراني مسخره به گريه درآمديم
ما دنیا را
چیزی جز سطرهایی دری وری نفهمیدیم

پريدن از اين ارتفاع كه ترس ندارد
مرگ شكل زيباي زندگي است.

|+| نوشته شده توسط مانی راد در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389  |
 همیشه یه جای قضیه می لنگه
می خواستم برای این روزهایم که معجونی از محمد الماغوت و ریچارد براتیگان است چیزی بنویسم. اما بعد فکر کردم برای آدمی که در رویای بابل فرو رفته و گاهی هم تو کوچه پس کوچه های بیروت قدم می زنه، نوشتن از روزهای سرد خیابان های تهران شاید مناسب نباشه. دوباره به دولت آبادی فکر کردم که چند شب پیش باهاش دیدار کرده بودیم. چقدر این روزهایم قشنگ است. من دارم تو شعرها و رمان های زیبا دست و پا می زنم و لذت می برم. این روزهایم سرشار از قشنگی است. اما می دونی به قول سن دو اگزوپری همیشه یه جای قضیه می لنگه. تو این روزا تو نیستی و این خیلی بده.آخه می دونی این روزها اگه نباشی، کمی از قشنگی شو از دست می ده. و این یه ذره ناراحتم می کنه.

نه چیزی تغییر نکرده است
باور نمی کنی اگر
این شعرها پس
حتما دروغ می گویند
فقط این روزها کمی بیشتر سیگار می کشم
و برای خندیدن اصلا فرصت نمی کنم

|+| نوشته شده توسط مانی راد در سه شنبه سوم دی 1387  |
 یک زمزمه روزانه
یک شعر دیگر از محمد الماغوت که زمزمه ی این روزهایم شده.

در این بیشه های سنگی
سیاه پوستی خفته را مانم
نیزه بدست
در انتظار شکاری.
آیا در جنگل های روح ناب تو
برای پرنده ای وحشی
که نامش قلب من است
شاخه فروتنی خواهم یافت؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مانی راد در شنبه سی ام آذر 1387  |
 یک گنچ قدیمی
این روزها چیز مهمی واسه نوشتن ندارم. تنها چیزی که شاید می تونه واسم مهم باشه و کمی منو برانگیزه شعرهای محمد الماغوت است.
این شاعر را سال ها پیش شناختم. هنگامی که دانش آموز بودم. آن موقع این آدم واسم خیلی عجیب بود. سال ها پیش مجموعه اش رو یکی ازم گرفت و پس نداد، اما اینروزها دوباره مجموعه اش رو به لطف یکی از دوستان پیدا کردم. تصمیم گرفتم هر هفته یه شعر ازش بزارم. می خوام شما رو هم تو این حس زیبا شریک کنم. البته اگر حوصله شعر رو داشته باشین. من با این شعرها اینروزها زندگی می کنم. راستی بعدا شرح مفصلی در مورد محمد الماغوت می نویسم.

آه رویا
      رویا
درشکه زرین و ستبر من ویران شد
و چرخ هایش
چون همه جا کولیان پراکنده شدند


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مانی راد در شنبه بیست و سوم آذر 1387  |
 اين هواي ابري در من آتش به پا مي‌كند

گاهی پرت می شوم به گذشته ها. به کوچه پس کوچه های رودسر و لنگرود. به قدم زدن های پی در پي در كنار دريا. گاهي پرت مي‌شوم به حس‌هاي زيبا و فراموش‌ شده‌اي كه الان در من جايي ندارد. اين روزها كه تنهاتر از هر زمان ديگرم، روزهاي دوردست گذشته را مرور مي‌كنم. چقدر دلم مي‌گيرد گاهي اوقات. چقدر احساس مي‌كنم كه فراموش كرده‌ام خودم را.
توي جمع‌هاي ادبي پرسه زدن، كار هميشگي پسر بچه‌اي بود كه رها از مدرسه شعري مي‌سرود و براي اولين بار در همين جاها بود كه دل از كف داد و همين.
حتما مي‌دانيد كه پرت شدن به كوچه‌پس‌كوچه‌هاي پائيزي شهري شرجي مثل لنگرود و رودسر يعني چه؟
اين آسمان ابري مرا به آنجا مي‌برد و رهايي ندارم از آن.
اگر بداني كه چه روزهاي سوزاني را در من بيدار مي‌كند. روزهايي كه در زندگي هر كسي پيش آمده، اما در من فراموش شده بود. من اين روزها خيلي سردم است اما آتش آن‌روزها كمي شعله‌ورم كرده‌است.

|+| نوشته شده توسط مانی راد در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 و بازهم از سال های دور
نمی توانم این روزهایم را با این شعرها شروع نکنم.

چه اوراق تا خورده ی این روزها
چه نامه هایی که در باد خوانده ای
همیشه چیزهایی که باشی / هست

نه آسمان همیشه بارانی نگرانمان می کند
نه درازای تمام این خیابان ها

تنها
بگذار بپرسم
چرا چشمهای شعله ورت گرمم نمی کند؟

شعر/ خیابان/ نگرانی
یک بار موهای تو بر پیشانی
یک بار استکانی چای بر میز

همیشه چیزهایی هست.........

|+| نوشته شده توسط مانی راد در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  |
 چند خطی از سال های دور
می توانم تو را پهن کنم بر شن های ساحل و
                                               آب کوبه های پیاپی
می توانم تصویرت کنم
به هیات وطنی در تاراج
یا به شکل بمب های شیمیایی
که دوست نداشته ام هرگز
می توانم سرت داد بکشم
و مانند دیوانه های بسیار دیوانه
از خانه بیرونت بیاندازم
همه این ها را می توانم اگر که بخواهم
فقط نمی دانم
به ته سیگار ها
پنجره ناگشوده این روزها
و شیرین و فرهاد قالی چه پاسخی بدهم
|+| نوشته شده توسط مانی راد در جمعه نوزدهم مهر 1387  |
 
 
بالا